تبلیغات
روستای خضرلو - زندگی­نامه شهید محمدتقی مهدی­زاده
شعار سال94؛ دولت و ملت ،همدلی و همزبانی
 
آخرین مطالب
 
پیوندهای روزانه
زندگی­نامه شهید محمدتقی مهدی­زاده

زندگینامه شهید محمد تقی مهدی زاده


در اولین روز از بهارسال ۱۳۴۱ هجری­ شمسی برابر با ۱۳۸۲هجری قمری، در روستای خضرلو، در یک خانواده مذهبی و دیده ­به ­جهان ­گشود. پدر بزرگوارشان، مرحوم حاج یحیی مهدی­زاده، بزرگ ­خاندان مهدی­زاده و از معتمدین ­منطقه و از خیرین محل بود. ایشان با وجود فقرمادی، محمد­تقی را به مدرسه می­ فرستند. شهید، بخشی ازدوران مقطع ابتدایی را درمسجد روستای خضرلو می­گذراند، چون آن موقع روستا، مدرسه نداشت. بعد ازمدتی، ادامه دوره ابتدایی را درمنزل شهید والامقام، « ابراهیم محمدپور» که به عنوان مدرسه از­­ آن استفاده می­ شد، طی می­كند وتا پایه چهارم ابتدایی­ در روستا می­خواند و برای ­ادامه ­تحصیل، به ­شهر سیه­ چشمه­­ می­رود و درمدرسه «حکیم­اوحدی» (شهید­ یزدانی فعلی) این شهر، مشغول به تحصیل می­شود، اما به­ دلایلی، ازکلاس اول راهنمایی، ترک تحصیل نموده و جهت کمک به پدرومادر، درس را رها می­ كند. کلاس اول ابتدایی را با معدل 17/40 با موفقیت به پایان می­برد.
به­ شهادت اهالی روستا و همچنین با عنایت به نمره ۲۰ «رفتارومراقبت» شهید در کارنامه ­تحصیلی، معلوم­ می­شود، فردی مقید ومؤدب به آداب ­اسلامی بوده و درعین حال از ورزش و بازی نیز غافل نبوده است. بعد از به پایان بردن دوره ابتدایی، به­ کلاس­ اول ­راهنمایی پا می­ گذارد، ولی به    دلایلی­ حاضر به ادامه درس نشده و ضمن رها کردن درس، جهت کمک به پدر، به کشاورز می­پردازد.


   از آنجا که پسرکوچک­ خانواده بود، همه فامیلها و خانواده دوستش داشتند. شاید حالا هم، این صحنه مثل فیلم از جلو چشم اهالی روستا و دوستانش می­گذرد که شهید محمدتقی مهدی­زاده، موقع نوبت آبیاری خودشان، با دوچرخه می­ آمد و خیلی­ آرام و باوقار و متانت، از دوچرخه ­اش پیاده می­شد و پایه دوچرخه را می­زد و با بیل، جلو بستر آب را جهت هدایت آب به طرف زمین کنار روستا باز  می­کرد و خیلی با ادب، دوچرخه را سوار می­شد و می­رفت.                            

    وقتی به چشمان آبی ­اش نگاه می­کردی، درنگاه نافذش، معصومیتی ­پرمعنا را می­توانستی ببینی. همزمان با روزهایی­ که انقلاب­ شکوهمند ­اسلامی ­ایران، به رهبری ­زعیم ­عالیقدر وبنیانگذار کبیرجمهوری­اسلامی، حضرت­ امام­ خمینی(ره)، مراحل­ حساس ­خودش­ را پشت­ سر می­ گذاشت، به خدمت سربازی فراخوانده شد تا درکنار دیگر رزمندگان، عرصه را بر متجاوزان تنگ نماید. درتاریخ ۲۰/۴/۶۰، همراه با چهار نفر از دوستان خود، از روستای خضرلو، جهت گذراندن دوره آموزش عمومی، به پادگان ­آموزشی۰۳ ارتش جمهوری اسلامی ایران درعجب­شیر تبریز اعزام می­شود و به مدت سه ماه، مراحل آموزش عمومی­ را باموفقیت طی می­کند. به گفته دوستان همرزمش، از ابتدای اعلام اسامی­ آنها ­برای اعزام به­ خدمت، می­گفت: ”من شهید می­شوم.“ این عبارت را طوری با یقین می­گفت که انگار کسی به ایشان  قول چنین سعادتی را داده و منتظراست.

    در اولین روزهایی­ که وارد پادگان آموزشی عجب­شیر می­ شوند، به دوستانش اصرار ­می­كند که برویم عکس بیاندازیم، از او می­پرسند چه عجله­ ای داری؟ شهید مهدی­زاده می­گوید: ” عکس یادگاری بگیریم تا آن را بر سر مزار ما بگذارند.“ و در اولین فرصت، عکس تکی و دسته­ جمعی می­گیرند و عکس­ تکی­­ را همراه دوستش، برای خانواده ­اش ارسال می­کند. تقریبا دو هفته از دوره آموزشی طی شده بود که درانتخابات دومین دوره ریاست­ جمهوری ­شرکت کرده و به شهید والامقام، محمدعلی رجایی رأی می­دهد. بعد از اتمام دوره آموزشی، به خاطر شهادت زود هنگام شهید رجایی توسط منافقین­ كوردل، دوباره ضمن شرکت در انتخابات سومین دوره ریاست جمهوری، به مقام­ معظم ­رهبری- حضرت آیت الله ­­العظمی خامنه­ ای مدظله­ العالی-  رأی می­دهند.                    

   درطول مدت خدمت سربازی، دو بار به مرخصی می­ آید. بعد از اتمام دوره آموزشی، تقسیم می­ شوند و شهید مهدی­زاده همراه با دونفر ازدوستانش، به منطقه کوشک اهواز، (محل­ استقرار تیپ سه همدان) اعزام می­شوند. شهید درمنطقه، به عنوان نیروی پیاده، به شناسایی ونگهداری خط می­ پرداخت. البته قبل ازشهادت، یک بار از ناحیه مچ دست زخمی می­شود که به اهـواز اعزام شده و بستری می­شود بدون اینكه خانواده­ اش را مطلع كند، وپس از بهبودی نسبی، دوباره به جبهه رقابیه برمی­گردد و بعد از آن، به دشت آزادگان می­رود. ایشان می­ خواسته داوطبانه به خط مقدم برود که دوستانش­ مانع می­شدند، ولی­ حریف ایشان برای منصرف­ کردنش نمی­شوند. به فرمانده گروهانش می­گویند شما یک چیزی بگوئید، شاید بپذیرد. وقتی ایشان با رفتن شهید مهدی­زاده مخالفت می­كند، شهید می­گوید: « الآن كه­ شما مانع من می­ شوید، آیا آن موقع درقیامت جوابگوی من خواهید بود؟ اگر از من بپرسند چرا از دینت دفاع نکردی؟، می­گویم، ایشـان نگذاشت. من می­روم وشـهید هم می­شوم.» فرمانده ­گروهان می­گوید: « من ­دیگرحریف ایشان نمی­شوم. ایشان می­ رود وشهید هم می­شود.                                                               

    هر وقت حرف از انقلاب وجنگ می شد، زود می­ گفت: « من شهید می­ شوم.» هر وقت آینه ­را نگاه می­کرد، می­ گفت: « دست خودم نیست، من­ حتما شهید می­ شوم.» به انقلاب، امام وجبهه خیلی حساس بود. اگردر جبهه کسی می­ گفت مهمات کم است، وضع ما خوب نیست، زود عکس­ العمل نشان می­ داد که برادر! چرا می­گویی مهمات کم است؟ وضع ما خیلی هم خوب است، بدبینی ایجاد نکنید. در حالی که وضعیت ما آن موقع چندان تعریفی هم واقعاً نداشت. این شهید بزرگوار، همچنان که ­همیشه آماده شهادت بودند، بعد ازگرفتن برات شهادت ازمولایش امام حسین علیه­ السلام، در روز یکشنبه مورخه ۱/۹/۱۳۶۰ برابر با ۲۵ محرم­ الحرام سال ۱۴۰۲ هجری قمری ومصادف با شهادت حضرت سیدالساجدین، امام زین ­العابدین علیه ­السلام، وصیت­نامه خودشان را می­ نویسند و باز در وصیتنامه خودشان نیز صریحاً اشاره می­کنند که « من به جنگ می­روم ­که شهید بشوم.  شهید محمدتقی مهدی­زاده سرانجام در روز سه ­شنبه تاریخ 61/2/21برابر با ۱۷ رجب­ المرجب سال ۱۴۰۲ هجری قمری به عهد دیرینه خود با خدایش و مولای بی­ سرش حضرت اباعبدالله­ الحسین علیه­ السلام وفا نموده و درمرحله دوم عملیات بزرگ بیت­ المقدس، در شهرمقاوم خرمشهر به فیض عظمای شهادت نائل میشود                                                                      

   خاطره:                                                                                                           

    گروه جنگهای نامنظم شهید چمران، هفت نفراز عراقیها را اسیرکرده بودند و آورده بودند مقرمان، ولی­ من­ درمقر حضور نداشتم. موی سر من « فر» بود و قیافه سیاه ­سوخته ­ای داشتم و یکی از اسیرها نیزخیلی شبیه من بود. شـهید مهدی­زاده می­بیند که من در میان آنها هستم، می­رود و به اشتباه با او دست می­دهد، ولی می بیند اصلاً طرف محلش نگذاشت. بعد که من آمدم مقر، گفت:« آقای ایران­ نژاد! امروز وقتی با شما دست دادم، اصلاً تحویل­ نگرفتی وجوابی ندادی.» بعداً معلوم شد که ایشان، به اشتباه، با یکی از اسرای عراقی كه  شبیه­ من بود، دست داده بود وایشان (شهید مهدی­زاده) با او ترکی صحبت کرده بود وچون او متوجه نمی­شده، چیزی نگفته بود و شهید فکر کرده بود من هستم وجواب نمی­دهم  .         


به نقل از برادر شوقعلی ایران نژاد   همرزم شهید

 موقع شهادت آن بزرگوار، تقریباً اکثر همرزمان ایشان در محل­ خدمت خودشان بودند و بعداً می­ آیند مرخصی ومطلع می­شوند و بعضی­ ها هم از طریق خواب و رؤیا مطلع می­شوند. موقعی­که پیکر مطهر شهید را به شهر سیه­­ چشمه می­آورند، در کنار گلزار شهدای سیه­ چشمه، پدر بزرگوار شهید، بالای ماشین می­رود و برای مردم سخنرانی کوتاهی می­کند ومی­گوید:« من خودم، خرمشهر را نمی­شناسم، ولی از آقایانی ­که قبول زحمت نموده و جنازه پسرم را از راه دور آورده­ و تحویل من داده­ اند، خیلی تشکر وقدردانی می­کنم. یک فرزند برای من چیزی نیست، هرچند تا پسر داشته باشم، برای دفاع از دین و اسلام و انقلاب به جبهه می­فرستم که قربانی بشوند  .   

 

 




مرتبط با: شهدای روستا ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Virgie پنجشنبه شانزدهم آذر 1396 08:13 ب.ظ
This article gives clear idea in support of the new visitors of blogging,
that in fact how to do blogging and site-building.
Why does it hurt right above my heel? شنبه بیست و پنجم شهریور 1396 07:40 ق.ظ
At this time it sounds like Movable Type is the top blogging platform available right now.
(from what I've read) Is that what you are using on your blog?
Why do they call it the Achilles heel? دوشنبه سیزدهم شهریور 1396 09:31 ب.ظ
Thanks for your personal marvelous posting! I
actually enjoyed reading it, you happen to be a great author.

I will ensure that I bookmark your blog and will eventually
come back very soon. I want to encourage you to
continue your great posts, have a nice evening!
Thelma دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1396 12:32 ق.ظ
It's really a nice and helpful piece of information. I am satisfied that you just shared this helpful info with us.
Please stay us informed like this. Thanks for sharing.
manicure یکشنبه بیستم فروردین 1396 09:27 ق.ظ
I love what you guys are up too. This type of clever work
and exposure! Keep up the fantastic works guys I've incorporated you guys to our blogroll.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر