تبلیغات
روستای خضرلو - زندگی نامه شهید رسول پوراسماعیل
شعار سال94؛ دولت و ملت ،همدلی و همزبانی
 
آخرین مطالب
 
پیوندهای روزانه
زندگی نامه شهید رسول پوراسماعیل


زندگی نامه شهید رسول پوراسماعیل



بسیجی شهید رسول پور اسماعیل فرزند بیت الله در سومین سالگرد پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی در تاریخ ۲۰/۱۰/۱۳۶۰ و همزمان با هفته وحدت در روستای خضرلو به دنیا آمد.دوره ابتدایی را در مدرسه شهید مصطفی خمینی خضرلو گذراند و برای ادامه تحصیل به سیه چشمه رفت و در مدرسه راهنمایی شبانه روزی مشغول به تحصیل د. در دوره راهنمایی جزو نفرات برتر مدرسه بود و به عنوان موذن و مکبر و قاری قرآن عمل می کرد و روحیات مذهبی خوبی داشت.شهید پوراسماعیل در سال ۱۳۷۵ برای ادامه تحصیل در مقطع متوسطه، وارد دبیرستان شهید بهشتی سیه چشمه شد و در سال ۱۳۸۰ دیپلم گرفت. در سال ۱۳۸۱ پس از طی دوره آموزش عمومی نظامی، به صورت آموزشیار و سرباز معلم وارد سنگر علم و دانش یعنی نهضت سوادآموزی شد. از روحیات بارز روحی و اخلاقی ایشان، علاقه به ائمه اطهار علیهم السلام بود و در همین راستا نیز به عنوان مداح هیات عزاداری حضرت ابا عبدالله الحسین روستا، عرض ارادت خودش را به پیشگاه سرور آزادگان جهان حضرت ابا عبدالله الحسین (ع)نشان داد. خودش می گفت موقعی که از حضرت ابوالفضل می خوانم، دیگر دست خودم نیست و از خود بیخود می شوم.شهید پوراسماعیل یکی از اعضای فعال پایگاه مقامت شهید مهدی زاده خضرلو می بود و به خاطر عشق و علاقه به نهاد مقدس سپاه و بسیج،و با عنایت به سوابق فعالیتهای مذهبی ، در تاریخ ۱۸/۴/۸۵  به عضویت نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد.ایشان پس از طی دو ماه خدمت در گردان یکم پیاده حضرت قاسم (ع) از تیپ یکم حضرت عباس(ع) لشکر مکانیزه ۳۱ عاشورای تبریز، ساعت نه شب جمعه و در تاریخ ۹/۶/۸۵ و در ایام ولادت با سعادت بزرگ پاسدار اسلام حضرت امام حسین(ع) و برادر وفادارش حضرت ابوالفضل العباس(ع) و فرزند گرامیش حضرت سجاد (ع) و همزمان با سفر پربرکت ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران، جناب آقای دکتر محمود احمدی نژاد به شهرستان چالدران، در درگیری با اشرار و گروهک ضدانقلابی پژاک در منطقه مرزی چالدران در روستای خان صدر به درجه رفیع شهادت نایل آمد.           

خاطره:

شب شهادت رسول بود و ما از ماموریت گشت زنی آمده بودیم. گفت بیا برویم دوش بگیریمُ گفتم می ترسم سرما بخورم شما برو.رسول رفت حمام و وقتی برگشت ُ گفت غسل شهادت نیز کردم و آماده ام. گفتم خیلی نورانی شده ای ُ شهید می شوی. خندید.فردای آن شب دوباره رفتیم ماموریت. چند نفر از نیروهای گروهک ژژاک وارد روستا شده بودند. به همراه فرمانده به آن روستا رفتیم و روستا را دور زدیم. رسول حدود نیم ساعت تا ۴۵ دقیقه قبل از شهادتش بچه ها را در یک گودی جمع کرد و گفت: بیایید شهادتین خودمان را بگوییم و آیه الکرسی بخوانیم. همه باهم شهادتین خودمان را گفتیم و رسول خودش با صدای بلند آیه الکرسی را خواند.هوا داشت تاریک می شد و ما داشتیم برمی گشتیم به پایگاه. همه در عقب تویوتا نشسته بودیم و رسول نیز در وسط نشسته بود. در میانه راه متوجه حضور نیروهای دشمن شدیم. فرمانده سریع ماشین را عقب کشید و ما پیاده شدیم.آنها از پشت یک خاکریز تیراندازی می کردند.فرمانده به من گفت یکی از بچه ها زخمی شده است برو با چفیه زخم او را ببند.چفیه فرمانده را گرفتم و رفتم پشت تویوتا،دیدم عقب ماشین گودالی از خون است و خون تا ساق ا بالا آمده است.فرد زخمی شتش به من بود و سرش را با چفیه مشکی بسته بود. رفتم جلو، دیدم رسول است.تمام بدنش مثل یخ سرد شده بود و آخرین نفسهایش را می کشید. تویوتا در اثر تیراندازی دشمن از کار افتاده بود . پیکر نیمه جان رسول را با ماشین سیمرغ یکی از اهالی، به طرف مقر گردان منتقل کردیم ولی در بین راه روح بلند اوبه سوی معبود پرواز کرد و به شهادت رسید. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

  همرزم شهید، برادر سجاد جوانشیر






مرتبط با: شهدای روستا ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
foot complaints یکشنبه بیست و ششم شهریور 1396 04:34 ق.ظ
Aw, this was an exceptionally good post.
Finding the time and actual effort to make a top notch article… but
what can I say… I put things off a whole lot and don't manage to get anything done.
علی فرج پور شنبه دوازدهم مهر 1393 05:24 ب.ظ
خداوند همه شان را رحمت کند در زیر سایه خداوند و این عزیزان این آرامش راداریم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر